|
صاحب گل و پرچم و افتخار مژده می دهم به تمام چشم هایی که در ساحل اشک خانه کرده اند مژده می دهم به تمام دست هایی که پینه مشقت بسته اند مژده می دهم به تمام سینه هایی که سوز مظلومیت دارند مژده می دهم به تمام اسیرانی که خواب آزادی می بیند مژده باد بر مردمانی که بار مظلومیت انسان را بر شانه های سترگ صبرشان حمل می کنند کسی از افق های روشن انتظار خواهد آمد ! کسی از ماورای ادراک انسان ، از قله های غییب طلوع خواهد کرد. خورشیدی است در پشت ابرهای حجاب ، مردی از نسل گل و شمشیر ، مردی از حجاز مردی که سوار بر مرکب عدالت است و میزان حق از باطل . آرزوی چشم های خسته ، پشت های شکسته ، دست بهای بسته . در عصر آهن و عصیان ، کسی از راه خواهد رسید که تمام معادلات سیاسی را با برق تیغ عدالت بر هم می زند . ساکنان کاخ های سیاه و سفید را راهی دوزخ می کند و بر تن مستضعفان ، جامه شوکت می پوشاند مردی که انتقام تاریخ مظلومیت شیعه را خواهد گرفت ... در امتداد جاده های غیبت قدم می زند ، صاحب گل و پرچم و افتخار از راه می رسد ، از افق های روشن انتظار از کرانه تابناک وعده های الهی از حقیقت « اَنّ الارضَ یَرثها عبادی الصّالحون ؛ به درستی ، بندگان صالح من ، وارث زمین می شوند » . همین ...
+ نوشته شده در ساعت   توسط عمو
|
سلام بر آخرین گل آل یاسین سلام بر بقیة الله؛ سلام بر تو ای عصارۀ تقوا و فضیلت؛ و سلام بر هنگام ظهور و حضورت... پنجشنبهها به امید آمدنت، به انتظار جمعه مینشینیم و منتظریم تا بیایی و دنیامان را سرشار از رحمت و نورانیّت کنی.... منتظریم بیایی و به وعدههای پدرانت جامۀ عمل بپوشانی.... منتظریم بیایی تا انتقام دل خونین زینب (س) را از دشمنان خدا و پیامبرانش بستانی... میدانم که میدانی! عالم همه در انتظار تو هستند.... همه چشم به راه عدلت هستند؛ همه باور دارند خواهی آمد، هرچند انکارت کنند و به ظاهر، باورت نداشته باشند! میدانیم که روزی در همین نزدیکیها خواهی آمد.... و ما منتظرت هستیم؛ منتظر روزی در همین نزدیکیها.... (خرم آن روز كه آن دلبر جانان آید موعودا، بوجهلها بسیار شدهاند؛ بولهبها نیز بسیار شدهاند و نهیب کینههایشان سرکش است و سوزنده... توان دیدن هیچ زیبایی را ندارند. دوست دارند همه چیز را خاکستری ببینند. اما ما میدانیم که خواهی آمد و جهان را به نور خدادادیت منوّر خواهی کرد. میدانیم که شب هر چه هم طولانی شده باشد، آن صبح سپید موعود خواهد آمد.... التماس دعا ...
+ نوشته شده در ساعت   توسط عمو
|
***بسم الله الرحمن الرحيم***
علامه مجلسي در كتاب "بحارالانوار" به اسناد خود روايت نموده كه "حضرت عيسي(ع) عبورش به مقبره اي افتاد. قبري را ديد كه صاحبش در عذاب است. بعد از مدتي باز از آن قبرستان عبور نموده، ديد كه صاحب آن قبر در راحت است، و در نعمت مي باشد. از ساحت قدس ربوبيت سؤال نمود و از سّر آن مسئلت كرد.جبرئيل نازل شده و عرض كرد: يا روح الله! صاحب اين قبر معصيت كار بود، و به واسطه عصيانش در دار دنبا در قبرش معذب بود تا آنكه طفلي داشت او را در نزد معلم فرستادند، همين كه آن طفل گفت * بسم الله الرحمن الرحيم* باري تعالي فرمود: من شرم دارم از كسي كه اسم مرا به رحمانيت و رحيميت مي برد از آنكه پدر او را عذاب نمايم. پس از اين جهت عذاب از صاحب اين قبر مرتفع شد." لئاني الاخبار،ج 3، ص335
+ نوشته شده در ساعت   توسط عمو
|
سرنوشت مؤذن نابكار در كتاب "مصابيح القلوب"مذكور است كه مؤذني چندين سال،بانك نماز گفت؛ و شرايع اسلام به جاي آورد،و در آخر عمر،ناگاه نظرش بر زن ترسائي افتاد،دلش از دست برفت،چنانچه نتوانست قرارگيرد.پس به در سراي ترسا رفت و قصه را به وي باز گفت. زن گفت: اگر دعوي دوستي با من مي كني و در دعوي خود صادقي بايد زنّار(صليب) بست و خمر بست و شراب خورد، كه در محبت موافقت شرط است. پس مؤذن زنّار بست و خمر هم خورد و مست شد و قصد آن زن كرد. آن زن از پيش روي او بگريخت و در خانه شد و درب خانه به بست. آن شرمسار بر بام رفت تا خود را به حيله در خانه اندازد و كار هواي نفس خود سازد. پس از بام در افتاد و به درك واصل شد، و به مقصد دنيا نرسيده؛ كافر به درك رفت. همين ... ![]()
+ نوشته شده در ساعت   توسط عمو
|
يك نفر امروز مي آيد مادرم هر جمعه مي گويد: يك نفر امروز مي آيد با دلي سرشار از اميد رهبري دل سوز مي آيد غصه ها را پاك خواهد كرد ازتمام قصه هاي ما آسمان داستان هایمان مي شود آبي تر از دريا پس بيا با من دعا كن تا زودتر ظهور كند آن آقا چشمه هاي خشك شعر ما پر شود از آب چون دريا يك نفر امروز مي آيد ...
+ نوشته شده در ساعت   توسط عمو
|
** بسم الله و بذکر ابا عبدالله** بخشی از دعای مکارم الاخلاق حضرت علی بن الحسین (علیهما السلام ):خدایا، تا زمانی به من عمر ده که در راه اطاعت و بندگی تو هستم. پس اگر موقعى فرا رسد كه عمر و زندگیم چراگاه شیطان باشد ، جانم را بگیر و به حیاتم پایان ده پیش از آنكه بغض تو متوجه من شود یا خشمت در بارهام استقرار یابد.
همين ....
+ نوشته شده در ساعت   توسط عمو
|
روزي را فقط خدا مي دهد در "خلاصة الاخبار" از ابي جعفر حداد حكايت كرده : من به راه مكه مي رفتم زماني در بين راه نشستم كه استراحت كنم ، ناگاه ديدم كه بر يك جانب من گنجشكي نشسته بود و نمي توانست كه از جاي خود حركت كند. چون نيك نگريستم ، ديدم مگسي آمد و مكرر خود را به منقار او مي ماليد و آواز مي كرد. تا آن گنجشك دهن باز كرد و مگس در دهان او رفت و همچنين مگس ديگري آمد و همين عمل كرد ، تا چند مگس آمده و به دهان او رفتند،حيران بماندم ؛ چون پيش رفته ،آن گنجشك را گرفته و ديدم كور بود و بال او شكسته و آن مگس ها روزي او بودند كه مي رسيد.
+ نوشته شده در ساعت   توسط عمو
|
آه دیشب خواب دیدم من عجیب خواب دیدم یک گروه نانجیب روی بال عشق را خط می زنند هر کبوتر زاده را سر می برند خواب دیدم فاطمه دخت نبی نور چشم مصطفی ام ابی چشمهایش پر ز درد و اشک بود گونه هایش جای دست رشک بود کودکی نام علی را داد زد نام آن عشق جلی را داد زد فاطمه دیگر علی را یار نیست بهر اشکت یا علی غمخوار نیست عزم هجرت کرده جان مصطفی همسر غمخوار مولی مرتضی آخرین دیدار آنها در بقیع بعد از آن ظلم وستمهای فجیع خاک هم آغوش شد با فاطمه اشک مولا را نبودش خاتمه آسمان هم سیلی ای از ابر خورد گریه کردو آتشی را سرد برد
+ نوشته شده در ساعت   توسط عمو
|
انتظار فرج از نيمه خرداد كشم دادرسى نيست كه در هجر رخش داد كشم داد و بيداد كه در محفل ما رندى نيست كه برش شكوه برم داد ز بيداد كشم شاديم داد غمم داد و جفا داد و وفا با صفا منت آن را كه به من داد كشم عاشم عاشق روى تو نه چيز دگرى بار هجران و وصالتبه دل شاد كشم مُردم از زندگى بى تو كه با من هستى طرفه سرى است كه بايد بر استاد كشم سالها مىگذرد حادثهها مى آيد انتظار فرج از نيمه خرداد كشم
+ نوشته شده در ساعت   توسط عمو
|
چی شد چادری شدم !!!
نه اینكه از چادر بدم می آمد ها نه! اصلا! تا جایكه یادم می یاد هیچ وقت بی حجاب یا بدحجاب نبودم. روی روسری ام از بچگی خیلی حساسیت داشتم اما چادر ... به نظرم دست و پاگیر می آمد می گفتم نمی تونم جمع و جورش كنم روسری یا مقنعه رو می كشه عقب و بیشتر موهام می یاد بیرون. اصلا مگه الان پوشش من چه عیبی داره و ... البته بعضی وقتاي خاص مثل وقتی می رفتیم زیارت چادر سرم بود اما برای همیشه خب نه یادم می یاد دبیرستان مدرسه ای كه ما می رفتیم تا سال قبلش چادر اجباری بود اون سال هم كه ما رفتیم بهمون نگفتن الزام چادر برداشته شده مدرسه ی نمونه بود و نمی شد از خیرش گذشت اجبارا چادر سرم كردم یه مدت كه گذشت متوجه شدیم دیگه الزامی نیست از اولین كسانی بودم كه چادر رو برداشتم. مگه حجاب من چه عیبی داشت خب؟ حتی اینكه بابا غیر مستقیم موقع نگاه كردن به تلویزیون با دیدن یه دختر چادری می گفت چقدر چادر برای یك دختر وقار می یاره هم منو چادری نكرد. من كه حجابم مشكل نداشت چرا باید خودم رو به دردسر می انداختم سخته جمع و جور كردنش خب تازه مردم و این آدمایی كه به خاطر روسری هم به آدم می گفتند حزب اللهی كه در زبان اونا معادل امل بود چی؟ حالا چادر كه واجب نیست آدم به خاطرش با ملت دربیفته منم حجابم عیبی نداره خب... خلاصه به نظرم چادر هم مثل خمس مثل نماز مثل هرچیزی كه آدم باید فقط به خاطر معشوقش انجام بده ظاهر سختی داره و حلاوتش رو تا وقتی انجام ندی نمی تونی بفهمی حتی وقتی به زور قانون و فشار خانواده ... چادر سرت كنی هم نمی فهمی باید فقط به خاطر او به قصد قربت او این كارها رو انجام بدی تا بفهمی تا حالا خودت رو از چه موهبتی محروم كردی اما می دونید برای من از كجا شروع شد؟ خیلی ساده این اتفاق افتاد یك اردوی سه روزه بود به مشهد مقدس ... اینقدر این مدت كم بود كه آدم دلش نمی آمد به جز حرم مطهر امام رئوفش جای دیگه ای بره از خونه كه بیرون می آمدیم صاف می رفتیم حرم و از حرم صاف می آمدیم خونه و به همین دلیل من اون سه روز دائم چادر سرم بود خب من دوست نداشتم دقیقا جلوی در حرم چادر سرم كنم آخه آدم از لحظه ای كه پاشو از در خونه به سمت حرم مقدس بیرون می زاره انگار مورد توجه امام رضاست و خب ... برگشتیم به شهرمون چادرم رو تا كردم و صاف گذاشتم تو كشو برای زیارت دفعه ی بعد اولین باری كه می خواستم از خونه برم بیرون آماده شده بودم داشتم از پله ها می رفتم پایین تو همین فاصله از خودم پرسیدم تو مشهد برای چی چادر سرت می كردی؟ و به خودم جواب دادم: به حرمت امام رضا(ع) یك دفعه از خودم پرسیدم خب اینجا هم شهر امام زمانه اینجا هم مورد توجه امام زمان هستی آقا داره تو رو می بینه چطوری می خوای بری توی خیابون وقتی امام زمان (عج)داره تو رو می بینه رسیده بودم به در خونه در رو باز نكردم برگشتم تو اتاقم چادرم رو برداشتم و چادری شدم برای همیشه برای همیشه به حرمت امام زمان(عج) من عاشق چادرم هستم اینم تاج بندگی منه برای خدا و نشونه ی حرمتی كه برای آخرین حجتش دارم . و شاهدی كه هر لحظه بهم یادآوری می كنه الان جلوی چشم امام زمانت هستی شاید براتون جالب باشه هیچ كدوم از دوستان و آشنایان و فامیل هیچ عكس العمل سختی نشون ندادند شایدم نشون دادند ولی حتی اونقدر مهم نبود كه الان یادم مونده باشه شاید این از مكرهای شیطانه كه آدم رو از بهترین ها محروم می كنه با تهدید و ترس از واكنش دیگران وگرنه واقعا واكنش دیگران چقدر اهمیت داره وقتی آدم به درستی كارش مطمئنه .
+ نوشته شده در ساعت   توسط عمو
|
|